«تلماسه» فرانک هربرت از آن کتابهاست که زیاد قربانی کجفهمی و سوءبرداشت شده است. جلد اول این مجموعه که در سال ۱۹۶۵ منتشر شد، بیش از هر چیزی یک هشدار بود: هشداری دربارهی جذابیت ویرانگر رهبران کاریزماتیک، سوءاستفاده از پیشگوییهای مذهبی و خطر تسلیم کردن وجدان خود به یک شخصیت مسیحگونه. پل آتریدس (Paul Atreides)، قهرمان داستان، دنیا را نجات نمیدهد، بلکه یک کبریت وسط انبار باروت میاندازد و آن را به آتش میکشد. جنگ مقدسی که او در انتهای جلد نخست به راه میاندازد، آنقدر کشتههای زیادی به جا میگذارد که اشغال آراکیس از جانب خاندان هارکونن (Harkonnen) در مقابل آن شبیه یک دورهمی دوستانه به نظر میرسد.
اگر شما «تلماسه» را بدون فکر کردن به عواقب اقدامات پل آتریدس بخوانید، شبیه به داستانی کلیشهای دربارهی فرد برگزیده (Chosen One) در فضا به نظر میرسد که با دنیاسازی و عمق سیاسی بیسابقه تعریف شده است. ولی اگر به عواقب کارهای پل فکر کنید، متوجه میشوید که این داستان تلاشی برای ساختارشکنی چنین کلیشهای بود.
خوانندگان اولیهی کتاب بهطور عمیق به آنچه داستان تلویحاً به آن اشاره میکرد فکر نکردند، برای همین در درک این پیام دچار سوءتفاهم شدند و هربرت آنقدر از این مسئله نگران شد که تصمیم گرفت دنبالهی کتاب، یعنی «مسیحای تلماسه» (Dune Messiah) را بنویسد تا با نشان دادن عواقب جهادی که پل راه میاندازد، این سوءتفاهم را بیپرده برطرف کند.
دنی ویلنوو (Denis Villeneuve) کارگردانی است که از چنین اتهاماتی – یعنی سوءبرداشت پیام کتاب – مبراست. او در قالب دو فیلم «تلماسه: قسمت اول» و «تلماسه: قسمت دوم»، کتاب «تلماسه» را اقتباس کرده و در این دو فیلم، بیشتر تغییرات معنامحور و درونمایهمحور که اعمال کرده، در راستای جلوگیری از بروز چنین سوءتفاهمی بودهاند. پیام ساختارشکنانهی «تلماسه» دنی ویلنوو از همان ابتدا معلوم است.
مطلبی از فربد آذسن
فیلم «تلماسه» از زاویهی دید استعمارشدگان آغاز میشود.
نخستین و واضحترین تغییر اعمالشده در «تلماسه: قسمت اول» پیش از اینکه داستان آغاز شود، اعمال شده است. در رمان، هر فصل از کتاب با نقلقولی از نوشتههای شاهدخت ایرولان (Irulan) آغاز میشود. کاربرد این نقلقولها این است که نشان دهد آنچه میخوانیم، برگی از تاریخ است دربارهی به قدرت رسیدن شخصی برجسته در مقیاس کهکشانی. پیش از اینکه پل آتریدس را بهعنوان یک شخصیت ملاقات کنیم، شاهدخت ایرولان او را با لقب پل مودیب (Paul Muad’Dib) بهعنوان شخصیتی مسیحگونه معرفی میکند که در حال گردآوری زندگینامهاش است. بنابراین «تلماسه» از صفحهی اول، بهعنوان افسانهی مردی بزرگ به ما عرضه میشود.
ویلنوو برای ایجاد قاببندی در روایت داستان، شاهدخت ایرولان را با چانی (Chani) جایگزین کرده است.

این تغییر در ظاهر جزیی، ولی در باطن بزرگ است. در این فیلم، دربار امپراتوری از همان ابتدا مهم بودن پل را به رخ نمیکشد. بهجایش، ما صدای یک زن فرمن (Fremen) (بومیان آراکیس) را میشنویم که پس از عقبنشینی هارکوننها از آراکیس به دستور پادشاه امپراتور، از ما سوالی معنادار میپرسد: «غاصب بعدی ما چهکسی خواهد بود»؟ سوال چانی در ابتدای فیلم این پیشفرض را در ذهن ما ایجاد میکند که باید نسبت به هر خاندان دیگری که بعد از هارکوننها قرار است وارد آراکیس شود بدبین باشیم و آنها را به چشم «استعمارگر» ببینیم. در رمان، فرمنها هویت مستقل برجستهای ندارند و ما آنها را آنطور میبینیم که پل میبیند: آنها شبیه مردمی با فرهنگی پیچیده، ولی بدوی به نظر میرسند که منتظرند سر و کلهی یک منجی پیدا شود و هدایتشان کند. اما در فیلم، فرمنها (یا حداقل گروهی از آنها)، بهواسطهی شخصیت چانی، به وجدان اخلاقی داستان تبدیل شدهاند.
این تغییر اثری پروانهای در کل دو فیلم گذاشته است. او در طول دو فیلم، با وجود علاقهاش به پل، به او و نهضتش بدبین است. بدبینی او خصیصهی چانی فیلم است، ولی از لحاظ منطقی، حاصل همان زاویهی دیدی است که در ابتدای فیلم تثبیت میشود: فرمنها در حال دستوپنجه نرم کردن با استعمار نیروهای خارجی هستند و چانی هم بهعنوان یک فرمن به این حقیقت واقف است.
پل و پیشگوییهای وحیشده به او.
در رمان، تصاویر پیشگویانهای که به پل وحی میشوند، برایش هیجانانگیزند. او مرد جوانی است که متوجه شده میتواند آیندهای را ببیند که بقیه از دیدنش عاجزند. با اینکه این تصاویر وحیشده حامل تاریکی وصفناپذیری هستند، در بستر آنها پل سرنوشتی بزرگ برای محقق کردن دارد. در نظر پل، این مسئله جذاب است، نه وحشتناک. البته او از اینکه جهادش قرار است جان افراد زیادی را بگیرد خوشحال نیست، ولی «وحشتزده» هم نیست.
پل آتریدس داخل فیلم نسبت به این مسئله واکنش بهمراتب شدیدتری دارد.

این هم یکی از آن تغییرات عمدی و مهم در راستای جلوگیری از قهرمانپنداری پل است. فیلم با اعمال این تغییر، بار معنایی و احساسیای را که پل به داستان تزریق میکند، برای مخاطب عوض کرده است. وقتی پل بالاخره از مقاومت دست برمیدارد و تصمیم میگیرد راه سرنوشت را در پیش بگیرد، این اقدام او بیشتر شبیه به تسلیم شدن به نظر میرسد. او به شکل مرد جوانی به تصویر کشیده میشود که مجبور به انتخاب یک گزینهی بد میشود، چون انتخاب معنادار دیگری وجود ندارد. فیلم تلاش زیادی میکند تا نشان دهد پل چارهای ندارد. در بازی تیموتی شالامه در نقش پل آتریدس هم درماندگی زیرپوستی موج میزند.
این تفاوت باز هم در راستای رفع سوءتفاهمی است که ابتدا برای «تلماسه» به وجود آمد. پل در این فیلم نسبت به هیچکدام از قدرتها و امتیازهایش «هیجانزده» به نظر نمیرسد، برای همین هرچه بیشتر شبیه به «هشداری دربارهی رهبرهای کاریزماتیک» به نظر میرسد.
لتو در فیلم کمی... خنگتر شده است؟
یکی از بحثبرانگیزترین تفاوتهای «تلماسه: قسمت اول» در مقایسه با کتاب، کاهش یافتن هوش استراتژیک دوک لتو (Leto)، پدر پل است. بالاتر گفتیم که پادشاه امپراتور، هارکوننها را از آراکیس اخراج میکند و کنترل آنجا را به خاندان آتریدس میسپارد. اما حقیقت این است که این «لطف» یک تله است که امپراتور و هارکوننها با همکاری هم کشیدهاند تا خاندان آتریدس را که بیشازحد در حال کسب محبوبیت است، زمین بزنند. ساردوکارها (Sardaukar)، نیروهای نظامی ویژهی امپراتور، قرار است سر بزنگاه سر برسند و کلک آنها را بکنند.

در رمان، لتو شستش خبردار شده که در حال قدم گذاشتن به یک تله است، اما تصمیم میگیرد یک قمار حسابشده انجام دهد؛ تصمیم میگیرد تا موقعیکه در آراکیس است، با فرمنها (که آنها هم کم از امپراتور و هارکوننها کینه به دل ندارند) اتحاد برقرار کند تا با کمک هم بتوانند ساردوکارها را شکست دهند. اما قمار او کار نمیکند و کشته میشود.
در فیلم، تلهی امپراتور و هارکوننها لتو را کاملاً غافلگیر میکند و او در یک شبیخون ناجوانمردانه کشته میشود.
تغییر دادن شخصیت لتو – بهاصطلاح «خنگتر» کردن او – یکی دیگر از تغییرات مهم است که متاسفانه برخلاف تغییرات اشارهشده، در راستای هدفمندتر کردن درونمایهی فیلم صورت نگرفته، بلکه احتمالاً هدف از اعمال آن ایجاد یک شوک لحظهای در فیلم بوده است. اگر مثل لتوی کتاب، لتوی فیلم هم به پل گوشزد میکرد که آنها در حال قدم گذاشتن به تله هستند، او قصد دارد با فرمنها اتحاد برقرار کند و امیدوار است از خزانهی اسپایس بهعنوان امتیاز در مذاکرات استفاده کند، شخصیت او بهمراتب عمیقتر و باهوشتر به نظر میرسید و چشمهای از عمق سیاسی داستان کتاب به فیلم راه پیدا میکرد.
بهعبارت دیگر، لتویی که باهوش است و با این حال میبازد، از لتویی که صرفاً به او شبیخون میزنند، شخصیت جالبتری میبود.
ایجاد تفرقه بین فرمنها و تقسیم کردن آنها به فرقهی شمالیها و جنوبیها.
در «تلماسه: قسمت دوم»، یکی از بزرگترین تغییرات نسبت به کتاب، تقسیم کردن فرمنها به دو فرقهی شمالیها و جنوبیهاست. شمالیها نسبت به پیشگویی لسانالغیب بدبیناند و جنوبیها از ته دل به این پیشگویی باور دارند. این تفرقه در رمان وجود ندارد. در رمان، بعضی از فرمنها به صورت انفرادی دربارهی پل اختلاف نظر دارند، ولی این اختلاف نظر جنبهی قومی قبیلهای پیدا نمیکند.

ویلنوو به دو دلیل این تغییر را در فیلم ایجاد کرده است.
دلیل اول، ایجاد درام قویتر است. فرمنهایی که سر میزان باورشان به یک پیشگویی مذهبی بینشان تفرقه افتاده، نسبت به بدبینی و شکگرایی پراکندهای که در رمان به تصویر کشیده شده، پتانسیل بیشتری برای ایجاد کشمکش سینمایی دارند. احتمالاً دلیل این تغییر این بوده که ویلنوو میخواسته به چانی عاملیت بیشتری ببخشد و برای همین او را نسبت به جایگاه پیغمبرگونهی پل بدبین کرده است، ولی اگر او بهتنهایی نسبت به این مسئله بدبین بود، شاید شخصیتی کلهشق و لجباز به نظر میرسید. ولی حالا که او صرفاً سردمدار گروهی از فرمنهای بدبینتر و سکولارتر (!) است، موضعاش باورپذیرتر جلوه میکند، خصوصاً با توجه به اینکه یکی از دلایل مخالفت آنها، سنت مقاومتشان در برابر پیشگوییهای خارجی است، چون بنهجسریت (Bene Gesserit)، گروه پنهانکار بانوان مشاور و غیبگو، قرنها بوده که در حال دخالت و دستکاری در باورهای مذهبیشان بودهاند.

دلیل دوم، به درونمایهی خود فیلم برمیگردد. ویلنوو با تبدیل کردن پیشگویی مربوط به پل به ابزاری برای ایجاد تفرقه بین خود فرمنها، به مخاطبان نشان میدهد که پیش از شروع جنگ مقدس، خیزش پل چه بهایی به دنبال دارد. فرمنهایی که به پل ایمان میآورند، به ابزار نهضتی متعصبانه تبدیل میشوند که خودشان درک کاملی از آن ندارند. فرمنهایی که به پل ایمان ندارند – یعنی چانی و شمالیها – متوجه هستند در پسزمینه چه اتفاقی در حال وقوع است و در نهایت پی میبریم که حق با آنهاست. در انتهای «تلماسه: قسمت دوم»، چانی، سوار بر یک کرم شنی، به سمت شمال میرود و خود را از ارتشی که پل در حال هدایت آن به جنگ مقدس است دور میکند. این نما، بهنوعی تجلی تمام تغییراتی است که فیلم در راستای تاکید روی نیت اولیهی هربرت از نوشتن «تلماسه» اعمال کرده است.
جسیکا: از قربانی به زنی با عاملیت بالا.
بانو جسیکا، مادر پل، در رمان شخصیت پیچیدهای است. او هم به بنهجسریت وفادار است، هم به پسرش و دائماً بین این دو در نوسان است. بهخاطر این تنش درونی و غیرقابلحل، بهمرور متوجه میشویم که او تصمیماتی گرفته که جان همهی نزدیکانش را به خطر انداختهاند. با اینکه تصمیمات او هرچه بیشتر سوالبرانگیز میشوند، ولی او شخصیتی قابلهمذاتپنداری باقی میماند.

جسیکا در «تلماسه: قسمت دوم»، بهطور عمدی به شخصیتی متعصبتر تبدیل شده است. او با شدت لحن جایگاه مسیحگونهی پل را تبلیغ میکند، با آلیا (خواهر پل که هنوز به دنیا نیامده) با تعصب حرف میزند و حتی بیشتر از بقیهی اعضای بنهجسریت روی محقق شدن پیشگویی سرمایهگذاری احساسی و ذهنی میکند. اندکی پس از صحنهای که در آن بانو جسیکا از آب حیات مینوشد، میگوید: «اگه بخوایم از برادرت محافظت کنیم، باید کاری کنیم همهی فرمنها به پیشگویی ایمان بیارن. باید تمام بیایمانها رو دونه به دونه مومن کنیم. باید از ضعیفترها شروع کنیم. اونهایی که آسیبپذیرن. اونهایی که از ما میترسن.» این دیالوگ در کتاب نیست و یکی از بزرگترین نشانههای تغییر شخصیت جیسکا در فیلم است. این دیالوگ ابهامی را که دربارهی او و اقداماتش وجود دارد از بین میبرد. او مادری نیست که میخواهد از پسرش محافظت کند. او یکی از اعضای بنهجسریت است که میخواهد پروژهای را به پایان برساند و از قضا پسرش در مرکز این پروژه قرار دارد.
البته تغییر دادن جسیکا به این شکل لزوماً خیانت به رمان نیست. این صرفاً یکی از برداشتهایی است که میتوان از جسیکای رمان کرد و فیلم صرفاً این برداشت را به حقیقت فیلم تبدیل کرده است.
چانی: بزرگترین و مهمترین تغییر.
شخصیت چانی (با بازی زِندایا) – پس از شخصیت خود پل – احتمالاً قابلتوجهترین تغییر فیلمهای ویلنوو نسبت به کتاب است. چانی در رمان شخصیت بهمراتب خنثیتر و مطیعتری دارد. مثلاً وقتی در انتهای «تلماسه: قسمت دوم»، پل مجبور میشود بهخاطر ملاحظات سیاسی با شاهدخت ایرولان ازدواج کند، چانی با این قضیه کنار نمیآید و آن را نشانهی خیانت میبیند و با حالت قهر خودش را از معرکه دور میکند. اما در کتاب، با اینکه چانی از این قضیه خوشحال نیست، آن را میپذیرد. او میداند که عشق واقعی پل خودش است و ازدواج سیاسی را از رابطهی عاطفی جدا میبیند.

همانطور که پیشتر اشاره کردیم، در انتهای فیلم دوم هم چانی کلاً از پل، جهادش، فرمنهایی که خودشان را وقف پل و جهادش کردهاند جدا میکند و سوار بر کرم شنی به سمت شمال میرود. بدین ترتیب، چانی به صدای وجدان در دو فیلم اول «تلماسه» تبدیل میشود، صدایی که در خود رمان غایب بود. جنگ مقدسی که در انتهای «تلماسه» اتفاق میافتد، میلیاردها نفر را میکشد. ویلنوو احساس کرد که یک نفر باید در فیلم باشد که بدون تعارف و بدون ابهام با این جنگ مشکل داشته باشد. در دنیای رمانها، زیر سوال بردن جنگ تازه در «تلماسه مسیحا» اتفاق میافتد، ولی در فیلمها چانی صدای عقل و وجدان است.
تعدادی از حذفیات مهم کتاب در فیلم.
در ادامه به چند عنصر مهم کتابها که در «تلماسه: قسمت اول» و «تلماسه: قسمت دوم» حذف شده و جای خالیشان حس میشود، اشاره میکنیم.
انجمن صنفی فضانوردی (Spacing Guild) شاید مهمترین عنصر حذفشده در فیلم باشد. برای درک اهمیت آن، لازم است مروری بر نقش آنها در دنیای «تلماسه» داشته باشیم. در این دنیا، سفر در فضا نیازمند کمک مسیریابهای انجمن صنفی است: این مسیریابها انسانهایی هستند که آنقدر برای مدتی طولانی اسپایس مصرف کردهاند که بهنوعی پیشآگاهی دست پیدا کردهاند و میتوانند مسیر امن برای نقل و انتقال در فضا را پیدا کنند.

سفر در فضا در انحصار انجمن صنفی فضانوردی قرار دارد و از این نظر، آنها، در کنار امپراتور و خاندانهای بزرگ، جزو سه اهرم قدرت در ایمپریوم بشریت هستند. اعتیاد مسیریابها به اسپایس شدید و بازگشتناپذیر است: بدون آن، مسیریابها نمیتوانند مسیریابی کنند و بدون مسیریابی، تمدن به شکلی که در رمان میبینیم، وجود نخواهد داشت. در انتهای رمان، پل از این مسئله بهعنوان اهرم فشار به نفع خود استفاده میکند. او تهدید میکند که زمینهای اسپایس در آراکیس را نابود خواهد کرد. این تهدید صرفاً از بین بردن کالایی سودآور نیست. اگر تهدید او به بار بنشیند، تمام فضاپیماها در فضا گرفتار خواهند شد، اقتصاد و ارتش تمام خاندانهای بزرگ بهطور همزمان فلج خواهد شد و بشریت دیگر تمدنی فضایی باقی نخواهد ماند. در نهایت امپراتور مجبور میشود در برابر خواستههای پل تسلیم شود، چون تهدید او عواقب بیشازحد سنگینی به دنبال دارد.
در فیلم، این تهدید با تهدید استفاده از بمبهای اتمی که خاندان آتریدس بیاجازه به آراکیس آورده جایگزین شده است. این تهدید شاید برای قصهگویی سینمایی قابلدرکتر و قابلدسترستر باشد، ولی ضربهای بزرگ به عمق سیاسی رمان وارد میکند. تهدید به از بین بردن زمینهای اسپایس بهمراتب جالبتر است، چون عواقب این کار نشان میدهد دنیای «تلماسه»، دنیایی زنده و پویا است که اجزای مختلف آن به هم متصلاند. ولی خب بمب اتم صرفاً بمب اتم است. ابزار نابودی مطلق و بیچونوچرا. پیچیدگی خاصی ندارد.
حذف داستان توفیر هاوات (Thufir Hawat) یکی از آن حذفیاتی است که به هستهی احساسی داستان آسیب وارد کرده است. هاوات منتات (Mentat) خاندان آتریدس است. منتاتها در اصل کامپیوترهای انسانی هستند که آموزش دیدهاند تا کارهای محاسباتی و تحلیلی پیچیده انجام دهند. دلیل اینکه در دنیای «تلماسه» انسانها چنین کاری را انجام میدهند و نه کامپیوترها این است که در گذشته رویدادی به نام جهاد باتلری (Butlerian Jihad) اتفاق افتاد که در طی آن، استفاده از ماشینهای متفکر ممنوع اعلام شد، چون در برههای انسانها به بردهی هوش مصنوعی تبدیل شده بودند.

هاوات به مدت چند دهه به خاندان آتریدس خدمت میکند و از سقوط آراکیس جان سالم به در میبرد تا اینکه به چنگ هارکوننها میافتد و هارکوننها هم از راه وابستگی شیمیایی او را به خدمت خود درمیآورند؛ بدین معنی که او را به زهری معتاد میکنند که انسان را آهسته میکشد و پادزهر آن فقط دست خودشان است. هاوات با وجود این موقعیت ناخوشایند تلاش میکند در خفا و از درون به هارکوننها آسیب بزند؛ مثلاً از راه دادن اطلاعات غلط و سوق دادن آنها به سمت اشتباهات. در انتهای رمان، وقتی امپراتور یک سوزن سمی به او میدهد و به او دستور میدهد تا پل را بکشد، او از انجام این کار سر باز میزند، نقشه را بهطور عمومی فاش میکند و بعد میمیرد. هاوات پیرمردی است که چیزی برای از دست دادن ندارد و در نهایت وفاداری را به بقا ترجیح میدهد.
خیلیها «تلماسه»را به بیش از حد سرد بودن و بیاحساس بودن متهم میکنند، ولی قوس داستانی هاوات – اگر بهدرستی اجرا شود – چیزی از صحنههای گریهدار آثار بهمراتب احساسیتر کم ندارد. با اینکه توفیر هاوات در فیلم حضور دارد، ولی قوس داستانیاش حذف شده است.
یکی دیگر از شخصیتهایی که از فیلم حذف شده، کونت فِنرینگ (Count Fenring) است. در رمان، او یک کوییساتز هادراخ (Kwisatz Haderach) شکستخورده است. یعنی بنهجسریت او را هم مثل پل دستکاری ژنتیکی کرده بود تا به قابلیت پیشگویی/پیشبینی خارقالعادهی پل دسترسی پیدا کند. ولی فنرینگ با وجود قدرت بالایش در این زمینه، به حد موردنظر بنهجسریت نرسید.
با این حال، نزدیکی او به این حد از قدرت پیشگویی، باعث شده که او در برابر قدرت پیشگویی پل مصون باشد. پل نمیتواند او را در تصاویر وحیشده به خودش از آینده ببیند و بنابراین نمیتواند پیشبینیاش کند. در نقطهی اوج رمان، امپراتور به فنرینگ دستور میدهد تا پل را در دوئلی به چالش بکشد. با توجه به اینکه پل نمیتواند حرکات او را پیشبینی کند، این دوئل میتواند برایش بسیار مرگبار باشد. اما فنرینگ در پل متوجه پتانسیلی میشود که زبانش از بیان آن قاصر است؛ او بهخاطر پتانسیل هدررفتهی خودش درک عمیقتری از این مسئله دارد و برای همین حاضر نمیشود اقدام به نابود کردن پل بکند. این لحظه از رمان، لحظهای عجیب، آرام و توأم با بار فلسفی است. یک شخصیت باابهت جلوه میکند، چون تصمیم میگیرد کاری انجام ندهد.
در قالب سینما، به تصویر کشیدن شخصیتی که اهمیتش در کاری انجام ندادن خلاصه میشود، کمی تا قسمتی دشوار است، چون کنش در سینما نقش مهمی دارد، خصوصاً در سینمای تجاری که «تلماسه» ویلنوو بدونشک به آن تعلق دارد. برای همین تصمیم برای حذف کونت فنرینگ جزو حذفیات قابلدفاع فیلم است.
تلماسه هربرت در برابر تلماسه ویلنوو: این تغییرات چه پیامدی در پی داشتهاند؟
اگر بخواهیم «تلماسه» ویلنوو را در یک جمله خلاصه کنیم، آن جمله این است: «تلماسه» ویلنوو نه اقتباسی وفادارانه از خود «تلماسه»، بلکه اقتباسی وفادارانه از نیت هربرت برای نوشتن «تلماسه» است. تمام تغییرات بزرگ فیلم در مقایسه با رمان – مثل بدبینی چانی به جهاد پل، ترس پل از تصاویر وحیشده به خودش، متعصبتر شدن جسیکا، تفرقه بین فرمنهای شمالی و جنوبی – همه در راستای این هدف انجام شدهاند: در راستای نشان دادن این حقیقت به مخاطب که آن مردی که در طول داستان برایش هورا میکشند، یک فاجعهی کهکشانی به بار خواهد آورد.

مشکل اینجاست که «تلماسه» بهعنوان یک حماسهی فضایی بسیار گسترده است و کارهای زیادی را در آن واحد انجام میدهد. برای همین هر اقتباسی که از «تلماسه» انجام شود، خواه ناخواه مجبور است بخشی از پتانسیل داستان را سرکوب بکند تا بخش دیگری از آن را در مرکز توجه قرار دهد. مثلاً کسی که «تلماسه» را بهخاطر فضای سورئال و عجیب و دیوانهوارش دوست داشته باشد، شاید در نظرش فیلمهای ویلنوو بیشازحد خشک و صیقلیافته و شستهرفته به نظر برسند و دلشان برای اقتباس دیوانهواری که الخاندرو خودوروفسکی (Alejandro Jodorowsky) میخواست از کتاب بسازد، لک بزند. شاید در نظر کسی که «تلماسه» را بهخاطر جهان سیاسی پیچیدهاش دوست دارد، خنگ شدن لیتو آتریدس و حذف انجمن صنفی فضانوردی گناهی نابخشودنی باشد.
(بهروزرسانی: در فاصلهی بین زمان نوشته شدن این مقاله تا زمان انتشار آن، با توجه به تیزرها و تریلرهای «تلماسه: قسمت سوم»، کاشف به عمل آمد که انجمن صنفی فضانوردی و مسیریابهای صنف قرار است در این فیلم حضور داشته باشند.)
حرف حساب این است که ساختن اقتباسی از «تلماسه» که همه را راضی نگه دارد، کاری بس دشوار خواهد بود. کاری که ویلنوو تصمیم گرفته انجام دهد این است که «تلماسه» را طوری اقتباس کند که در انتقال پیام اولیهی آن سوءتفاهمی صورت نگیرد. اگر هدف را این در نظر بگیریم، ویلنوو کارش را خوب انجام داده، هرچند در این تردید نیست که بسیاری از طرفداران «تلماسه» با خود این هدف مشکل خواهند داشت، چون در نظرشان بهقدر کافی بلندپروازانه نیست.




