در جهانی موازی، نسخهای از «هابیت» پیتر جکسون وجود دارد که فیلم خوبیست. این نسخه، بهجای سهگانه، یک فیلم یا شاید هم دو فیلم است، ضربآهنگ درستی دارد، به کتاب وفادار است، جوی صمیمانه و ماجراجویانه دارد و مقیاس آن متناسب با داستانی است که تعریف میکند. این فیلم، یک قصهی پریان است که شبیه به یک قصهی پریان تعریف میشود. اما همانطور که گفتیم، این فیلم به جهانی موازی تعلق دارد. در این جهان، ما یک سهگانهی ۹ ساعته دریافت کردیم (با در نظر گرفتن نسخهی Extended) که آنقدر مسیر را اشتباه رفته و با روح منبع اقتباساش در تضاد است که باعث شد ابهت جکسون پیشمان خدشهدار شود و به او سوءظن پیدا کنیم و دلمان بخواهد از او بپرسیم: «ای کلک، ارباب حلقهها رو چطور اینقدر خوب درآوردی؟»
مطلبی از فربد آذسن
کتاب هابیت چطور کتابی بود؟
قبل از پرداختن به اینکه چرا سهگانهی «هابیت» پروژهای شکستخورده است، اول باید ببینیم «هابیت» چطور کتابی است.
«هابیت»، انتشاریافته در سال ۱۹۳۷، کتاب کودکان بود. اینجا عبارت «کتاب کودکان» را با لحنی تحقیرآمیز به کار نمیبریم؛ «هابیت» از نظر نثر، درونمایه و طرحریزی پیرنگ اثری باکیفیت بود، ولی هدف تالکین از نوشتن آن، تعریف کردن قصهی پریانی بود که قبل از خواب با صدای بلند برای فرزند خود تعریف میکنید. صدای تالکین به عنوان راوی داستان گرم، صمیمی و هر از گاهی طنزآمیز و بذلهگو است.حتی وقتی اتفاقات خطرناکی نیز در بستر داستان در حال وقوعاند، لحن راوی آرامشبخش باقی میماند، چون تالکین به این حقیقت باستانی واقف است که خطر و آرامش لزوماً با هم در تضاد نیستند؛ گاهی محیط ذهنی امنی که یک داستان فراهم میکند، بهترین بستر برای کودکان است تا در آن با تاریکی روبرو شوند، بدون اینکه این تاریکی لطمهای بهشان وارد کند.
داستان کلی کتاب هم مدرکی دال بر این مدعاست. فردی ریزنقش و در ظاهر بیاهمیت محیط امن و راحت خانهاش را ترک میکند و راهی ماجراجوییای میشود که در طی آن با موجوداتی چون ترول و اژدها روبرو میشود، چیستان حل میکند، شجاعت کسب میکند و در آخر بهعنوان مردی متحولشده به خانه برمیگردد. دنیای داستان خیالانگیز است، ولی اصلاً مقیاس «ارباب حلقهها» را ندارد. حتی اسماگ که قرار است اژدهایی ترسناک و خطرناک باشد، در کتاب پرداختی ظرافتمندانه دارد. او بهخاطر هوش و ذکاوتی که به خرج میدهد خطرناک و باابهت به نظر میرسد، نه ایجاد معرکهای خیرهکننده.
این کتابی بود که جکسون باید اقتباس میکرد. ولی او تصمیم گرفت مسیری کاملاً متفاوت را دنبال کند.
لحن فاجعهبار سهگانهی هابیت.
اساسیترین مشکل سهگانهی جکسون نه کش دادن بیدلیل داستان است، نه ضربآهنگ اشتباهش، نه جلوههای ویژهی بیروحی که چشم را آزار میدهد، هرچند که اینها همه مشکلاتی بزرگ هستند. مشکل اساسی، این است که لحن تعریف کردن داستان از بیخ اشتباه است.
«ارباب حلقهها» یک حماسهی تراژیک بود؛ داستانی دربارهی پایان یک دوران، وزن تاریخ، هزینهی اقدامات قهرمانانه، حس فقدان ناشی از زیباییهای از دست رفته. اینها مفاهیمی سنگین هستند و برای تعریف کردنشان باید لحنی جدی، باشکوه و مرثیهسرایانه به کار برد. جکسون در سهگانهی «ارباب حلقهها» این لحن را بهدرستی به کار برده بود و از این نظر با کتاب همسو بود.
حالا جکسون طی تصمیمی فاجعهبار تصمیم گرفته همان لحن «ارباب حلقهها» را به داستانی ماجراجویانه و کودکانه تزریق کند و نتیجهی حاصلشده سهگانهای است که خودش هم نمیداند با خودش چند چند است. بعضی صحنهها زور میزنند حماسی باشند، ولی نمیتوانند؛ بعضی صحنهها که قرار است بازیگوشانه و بامزه باشند، با حالتی سنگین و جدی به تصویر کشیده میشوند. انگار که جکسون از منبع اقتباس خود خجالت میکشید و دنبال راهی بود تا آن را اصلاح کند.
این مشکل در قوس داستانی تورین سپربلوطی (Thorin Oakenshield) بهوضوح دیده میشود. در کتاب، تورین دورفی مغرور، کلهشق و فخرفروش است و به سرنوشتی تراژیک دچار میشود، ولی او همچنان یک دورف است و در کتاب «هابیت» دورفها تار و پودی طنزآمیز و سبکسرانه دارند. در فیلمها، «دورف» بودن تورین از بین رفته است. او اساساً یک پادشاه دور از وطن کلیشهای است که میخواهد تاجوتخت خود را بازیابی کند و از این نظر، انسان بود یا دورف، فرقی نمیکرد.
در رابطه با دورفهای دیگری که بیلبو را همراهی میکنند... خب، چه میشود گفت؟ یک جایی در پسزمینه هستند. وقتی به انتهای فیلم برسید، اسم بیشترشان حتی یادتان نمیآید. البته در این زمینه نمیخواهم به جکسون سخت بگیرم. خود او هم در یکی از مصاحبههایش خاطرنشان کرده بود که از همان اول اقتباس سیزده دورف در قالب فیلم قرار است کار مشکلی باشد، چون آنها در خود کتاب هم شخصیت چندان مجزایی ندارند. عوامل فیلم تلاش کردهاند حداقل از لحاظ ظاهری دورفها را جالب و متمایز کنند، ولی راستش را بخواهید، تلاششان جواب نداده. آنها واقعاً شبیه به عنصری زاید در داستان به نظر میرسند.
ضربآهنگ فیلم: قابلپیشبینیترین مشکل تاریخ سینما
سهگانهی «ارباب حلقهها» حدوداً ۱۲۰۰ صفحه است و از آن یک سهگانه اقتباس شد. کتاب «هابیت» حدوداً ۳۰۰ صفحه است و باز هم از آن یک سهگانه اقتباس شد.
این واضحترین انتقادی است که میتوان از سهگانه کرد، چون حتی با در نظر گرفتن طمع استودیوهای فیلمسازی نیز باز هم تبدیل کردن کتابی ۳۰۰ صفحهای به سهگانهای ۹ ساعته شرمآور به نظر میرسد و اینکه جکسون زیر بار چنین تصمیمی رفت، نشان میدهد که روحش را چه راحت به پول فروخت. هرچند خودش در مصاحبهها ادعا کرده که این تصمیمی خلاقانه بوده تا ماجراجویی بیلبو هم بهاندازهی ماجراجویی فرودو بااهمیت جلوه کند، ولی من یکی که حرفش را باور نمیکنم، چون اتفاقاً این تصمیم بهشکلی کنایهآمیز باعث شده بیلبو و ماجراجوییاش به حاشیه رانده شوند.
عواقب این تصمیم اشتباه در کل سهگانه مشهود است: صحنهها دو برابر از حدی که باید ادامه پیدا میکنند. قسمت اولیهی کتاب، یعنی راه افتادن گروه از بگاند (Bag End) که صرفاً بخشی کوتاه و سبکسرانه داخل کتاب است، در فیلم به افتتاحیهای طولانی و فراموششدنی تبدیل شده که پیش از اینکه موتور داستان شروع شود، آن را از انرژی تخلیه میکند. اقامت گروه بیلبو و دورفها در ریوِندل (Rivendell) که صرفاً تفرجگاهی کوتاه است، در فیلم به یک پیرنگ فرعی سیاسی تبدیل میشود. فرار از تونل گابلینها که داخل کتاب بهخاطر ضربآهنگ سریع و آشوبناکش هیجانانگیز است، در فیلم به صحنهی تعقیب و گریز ملالآور و طولانیای تبدیل شده که انگار مرحلهای از یک بازی ویدیویی است.
ضربآهنگ سهگانهی «هابیت» نهتنها کند است، بلکه این کند بودن توخالی بودن ذاتی آن را هرچه بیشتر برملا میکند.
محتوای داستانی اضافهشده جالب نیست.
خب، همه میدانیم که ۳۰۰ صفحه رمان کودک را هرچقدر هم کش بدهید، از آن ۹ ساعت فیلم درنمیآید. برای همین جکسون و فیلمنامهنویسان دیگر محتوای داستانی قابلتوجهی را از لجنداریوم تالکین به فیلمها اضافه کردند.
برخی از این محتواهای اضافهشده قابلدفاعاند. درگیری شورای سفید با نکرومنسر (یا همان سارون) در دول گولدور (Dol Goldur) در لجنداریوم تالکین اتفاق افتاده و وقوع آن در سهگانه هم کمی درک ما را از اتفاقاتی که در آن دوره، خارج از صفحات کتاب در حال وقوع بود، عمیقتر میکند. راداگاست قهوهای (Radagast the Brown) که حضوری کوتاه در کتاب «هابیت» داشت، واقعاً حق دارد حضور گستردهتری در فیلم داشته باشد، هرچند که حضور او از لحاظ منطق روایی داستان بیلبو را به حاشیه میراند و از اهمیت آن میکاهد، ولی دیگر نمیخواهیم ایراد بنیاسراییلی بگیریم.
ولی نکرومنسر و راداگاست جزو معدود استثناها در این زمینه هستند، چون بیشتر اضافات قابلدفاع نیستند.
اَزوگ (Azog)، ارک سفیدی که یکی از آنتاگونیستهای اصلی سهگانه است، یکی از شخصیتهای واقعی دنیای تالکین است که پیش از وقایع «هابیت» در نبرد کشته شد. جکسون او را بهعنوان یکی از دشمنان اصلی تورین از گور بیرون آورده و به فیلم اضافه کرده است و یک خردهپیرنگ دربارهی انتقامگیری به وجود آورده که در کتاب وجود نداشت و داستان هم به آن نیاز ندارد. ازوگ مثالی بارز از تلاش ناموفق جکسون برای انتقال منطق روایی «ارباب حلقهها» به «هابیت» است. «هابیت» به یک نیروی تاریک و سمج که دائماً سر راه قهرمانان سبز شود نیاز نداشت. داستان هم گالوم را داشت، هم یک اژدها، هم نبرد بین پنج ارتش.
یک عنصر زاید دیگر تاریل (Tauriel) است، جنگجویی الف که قرار است جای خالی آروِن (Arwen) را بهعنوان یک بانوی زیبای الف پر کند. او درگیر یک مثلث عشقی بین کیلی (Kili)، یکی از دورفها و لگولاس (محبوب دل همه) میشود و همانطور که میتوانید حدس بزنید، این مثلث عشقی هیچ ربطی به کلیت داستان ندارد و هیچ نکتهی معناداری به آن اضافه نمیکند. این خردهپیرنگ آنقدر وصلهی ناجوری است که حتی داد اونجلین لیلی (Evangeline Lilly)، بازیگر نقش تاریل را هم درآورده بود و او بهطور عمومی و بهعنوان یکی از طرفداران تالکین نارضایتی خود را از گنجانده شده آن در داستان اعلام کرد.

بدترین شخصیت اضافهشده به فیلم هم آلفرد (Alfred) است که گریمای کرمزبان (Grima Wormtongue) مناطق محروم است، کلاً روی اعصاب است و چیزی به داستان اضافه نمیکند.
بخش مربوط به دول گولدور و قدرت گرفتن سارون در مقام «نکرومنسر» نیز در کل سه فیلم یک خط روایی موازی و نسبتاً پرجزییات است که در فیلم آخر «نبرد پنج ارتش» (Battle of the Five Armies)، به یک درگیری تمام عیار بین گندالف، الروند و گالادریل با نازگولها تبدیل میشود. همانطور که پیشتر اشاره کردیم، این احتمالاً قابلدفاعترین بخش اضافهشده به فیلمهاست، چون واقعاً برای کسی که «هابیت» را بعد از «ارباب حلقهها» بخواند، این سوال ایجاد میشود که آن دوره سارون داشته چه کار میکرده و خب این سهگانه این سوال را جواب میدهد، ولی مشکل لحن همچنان به قوت خود باقیست: لحن آن با لحن داستان بیلبو و دورفها جور نیست.
صحنههای اکشن بد
صحنههای اکشن «ارباب حلقهها» بسیار سینمایی بودند: نبرد هلمز دیپ (Helm’s Deep)، نبرد پلنور (Pelennor Fields) و درگیری در معدن موریا (Mines of Moria)، همه طوری فیلمبرداری و چیده شده بودند که مو به تن سیخ میکردند. موقع تماشای این صحنهها مشکلی در دنبال کردن جریان اتفاقات و اینکه فلان کس در حال انجام چه کاری است، نداشتید.
اما صحنههای اکشن سهگانهی «هابیت» از این ویژگی بیبهرهاند.
صحنهی بدنام بشکهسواری در «برهوت اسماگ»، فیلم دوم سهگانه، واضحترین مثال است. در کتاب، فرار دورفها از دست الفهای وودلند (Woodland) سوار بر بشکهها یک اتفاق معذبکننده و کمی تا قسمتی طنزآمیز است و از این نظر با لحن بقیهی قسمتهای کتاب همسوست. اما در فیلم، این صحنهی بامزه، به یک صحنهی طولانی ۵ الی ۱۰ دقیقهای (بسته به اینکه شروعش را از کجا در نظر بگیریم) تبدیل میشود که در آن اکشن جدی (نبرد لگولاس و تاریل با ارکها) با اکشن طنزآمیز (قل خوردن بامبور در بشکه و برخورد به ارکها) ترکیب شده و باز هم مشکل لحن نامنسجم ایجاد کرده و اتمسفر آشوبناکی به وجود آورده که صرفاً ذهن و چشمها را خسته میکند. تصمیم عجیب جکسون برای فیلمبرداری هابیت با نرخ ۴۸ فریم در ثانیه هم مشکل را بدتر کرده و باعث شده این صحنه بیشازحد «روان» و «صیقلیافته» پخش شود، انگار که میانپردهی ویدیوگیم است.

این صحنه از لحاظ طراحی حرکات موزون (Choreography) پیچیده است، ولی هیچ وزنی ندارد، چون به نظر میرسد هر کاری که شخصیتها انجام دهند – هرچقدر هم که محیرالوقوع باشد – امکان ندارد شکست بخورد. بهعبارت دیگر، این صحنه، مثل صحنههای اکشن شلوغ بسیاری از فیلمهای ابرقهرمانی، حسوحال پارکهای تفریحی را دارد. شاید اگر مغزتان را روی حالت استندبای قرار دهید، در لحظه سرگرمکننده باشد، ولی بهمحض اینکه به پایان برسد، فراموش میشود.
یک صحنهی اکشن ناجور و دردناک دیگر در اربور (Erebor) و در انتهای فیلم دوم اتفاق میافتد، جایی که در آن دورفها تلاش میکنند با کشاندن اسماگ به سمت یک تله، طلای ذوبشدهی یک مجسمهی دورف غولپیکر را روی سرش بریزند و از این راه او را بکشند. این صحنه خیلی سعی دارد خیرهکننده باشد، ولی به طرز عجیبی در پس آن هیچ اتفاقی نمیافتد. چون اسماگ صرفاً طلای ذوبشده را از روی خود میتکاند و بعد پرواز میکند.
بعد از دیدن این صحنه، هاج و واج به صحنه خیره شدم و پیش خود گفتم: این دیگر چه بود؟

«هابیت» پیتر جکسون فراموششدنی بود.
«هابیت» پیتر جکسون نیز بهنوعی به سرنوشت «آواتار» جیمز کامرون دچار شده: هر سه فیلم در زمان عرضه در گیشه فروش خوبی داشتند، ولی از آنها هیچ ردپایی در فرهنگ عامه باقی نمانده. اگر هم ردپایی از هابیت باقی مانده، از کتاب اصلی است، نه از فیلمها.
دلیل اینکه «هابیت» بهعنوان کتاب قصه کار کرد، کوچک و جمعوجور بودن آن بود. یک قهرمان کوچک، در جوار گروهی کوچک، راهی ماجرایی جمعوجور میشود. این مقیاس کوچک و خودمانی محدودیتی نبود که نیاز باشد برطرف کرد. اصلاً کل هدف داستان بود. در «هابیت» جکسون، جنگجوهای الف، صحنههای CGI محیرالوقوع و توطئههای باستانی دربارهی ظهور سارون داستان را پر کردهاند و به بیلبو اجازهی درخشیدن نمیدهند. او در داستانی که نامش را یدک میکشد، به حاشیه رانده شده.
«هابیت» از اول هم بهعنوان تقلیدی دستدوم از «ارباب حلقهها» شانسی نداشت. شاید بهتر بود این کتاب را یک کارگردان دیگر کارگردانی کند. همان دلتورو گزینهی خوبی بود. «هابیت» داستانی جمعوجورتر از «ارباب حلقهها» بود و خب، جکسون نتوانست برای اقتباس درست آن، دندهعقب برود و مقیاس کار خود را کوچکتر کند.
ولی نتیجهی رقابت او با گذشتهی خودش یک سهگانهی فانتزی بیروح است که خیانتی چندلایه به منبع اقتباس اصلی دوستداشتنیاش به نظر میرسد. اگر واقعاً لازم دارید «هابیت» را در قالب یک اقتباس تجربه کنید، انیمیشن «هابیت» در سال ۱۹۷۷، اقتباس کمیک آن در سال ۱۹۸۹ و حتی بازی ویدیویی آن در سال ۲۰۰۳ به روح اصلی کار نزدیکتر هستند.



