اگر تا به حال سریال «بازی تاجوتخت» و مشتقات آن را تماشا کرده باشید، احتمالاً متوجه شدهاید که در دیالوگها به اتفاقات تاریخی زیادی اشاره میشود: از برندون معمار (Brandon the Builder) گرفته تا اشارات متعدد به اگان فاتح.
این اشارات تاریخی صرفاً کلکی برای عمیقتر جلوه دادن دنیای مارتین نیستند؛ مارتین هم مثل تالکین زحمت زیادی کشیده تا برای جهان خیالیاش یک تاریخچهی پرجزییات و باورپذیر خلق کند که پر از اسامی مختلف است. در واقع تاریخ وستروس آنقدر سایهی بلندی روی جنبههای مختلف آن انداخته که شاید بتوان گفت برای اینکه بتوانید از داستانهای مارتین در این دنیا لذت کامل کسب کنید، لازم است که با این تاریخ آشنایی قبلی باشید، وگرنه بخش مهمی از زیرلایههای معنایی پشت دیالوگهای داستان را از دست میدهید.
برای همین در ادامه تاریخچهای از وستروس فراهم شده که به شما در درک و لذت بیشتر از داستانهای مارتین کمک خواهد کرد. فقط باید در نظر داشته باشید که بخش زیادی از تاریخ وستروس بهشکل روایتهای تاریخی غیرقابلاطمینان، قصه و افسانه، بیانات متناقض و صرفاً تفسیری از گفتهها و شنیدهها عرضه شده است که بعداً، با فاشسازی اطلاعات بیشتر، ممکن است اشتباه از آب دربیایند یا آن چیزی نباشند که به نظر میرسند. همچنین در سریالهای دنیای مارتین، یک سری توضیحات دربارهی چرایی و چگونگی وقوع اتفاقات مهم ارایه شده که هنوز در کتابها در هالهای از ابهام قرار دارند. در این مقاله سعی بر این بوده که روایت کلی ارایهشده شامل تمام نکات و اسامی تاریخی مهمی که درک داستان را راحت میکند بشود و بین یافتههای کتاب و سریالها مرزبندی ایجاد شود، ولی چنین مقالهای در چنین مقیاسی هیچگاه نمیتواند کامل باشد. وقتی داریم دربارهی تاریخ دور وستروس صحبت میکنیم، خودتان قبل از هر بیانیهی قطعی جملهی «طبق برخی روایتها» و «طبق افسانهها» را اضافه کنید و این را در نظر داشته باشید که تاریخی گسترده و پرجزییات فشردهسازی شده است.
مطلبی از فربد آذسن
دوران سپیدهدم (The Dawn Age): دوران ماقبلتاریخ وستروس
پیش از ساکن شدن انسانها در وستروس، آنجا منزلگاه فرزندان جنگل (Children of the Forest)، غولها و موجودات اسرارآمیز دیگر بود. فرزندان جنگل موجوداتی ریزنقش با پوستی شبیه به تنهی درخت و چشمهای بزرگ بودند که در اعماق جنگل زندگی میکردند و روی درختهای ویردوود (Weirdwood) شمایلی حکاکی میکردند و بهواسطهی پیشگویان سبز (Greenseers) خدایانی بینام و نشان را میپرستیدند. پیشگویان سبز افرادی با توانایی غیبگویی و تسخیر ذهن حیوانات و درختان بودند. آنها خود را «کسانی که نغمهی زمین را میخوانند» خطاب کردند و به زبانی سخن میگفتند که هیچ انسانی تاکنون یاد نگرفته بود.

فرزندان جنگل برای مدتی نامعلوم و طولانی ساکنین اصلی وستروس باقی ماندند. اما در یک برههی زمانی که طبق روایتها، دوازدههزار سال پیش از فتح اگان بود، نخستین انسانها از راه بازوی دورن (Arm of Dorne) که یک پل زمینی بود، از قارهی اِسوس (Essos) وارد قارهی وستروس شدند. در دوران فعلی، بقایای بازوی دورن به رشته جزایر استپاستونز (Stepstones) تبدیل شده است که جولانگاه تبعیدشدگان، خلافکاران، خانهبهدوشها و دزدان دریایی است.
نخستین انسانها همراه با خود اسلحههای برنزی، اسب و سپرهای چرمی آوردند و مدتی پس از رسیدن خود به قطع کردن درختان روی آوردند تا برای خود خانه و مزرعه بسازند. درختهای ویردوود – که نزد فرزندان جنگل مقدس بود – سوزانده شدند.
در ادامه جنگی بین نخستین انسانها و فرزندان جنگل درگرفت. فرزندان به جادو متوسل شدند و بازوی دورن را شکستند تا جلوی ورود نیروهای تازهنفس انسانها را بگیرند. بعد تصمیم گرفتند گردن (Neck)، یکی از نواحی مردابگرفتهی وستروس را با سیل بپوشانند تا قاره به دو نیمه تقسیم شود.
هیچکدام از راهکارهای آنها جواب نداد. نخستین انسانها هم جمعیت بیشتری داشتند، هم به اسلحههای برنز مجهز بودند. پس از نزدیک به دو هزار سال جنگ، هردو جناح به بنبست رسیدند و افراد داناتر دو جناج تصمیم گرفتند در جزیرهی چهرهها (Isle of Faces) – جزیرهی کوچک واقع در دریاچهی چشم خدایان (Gods Eye) که از درختان ویردوود پر بود – دیداری با هم داشته باشند. طی این دیدار، آنها پیمانی با هم بستند: دشتها و مرتعها و زمینهای باز به انسانها تعلق داشته باشد و جنگلها هم به فرزندان جنگل. بهمرور زمان، انسانهای نخستین خدایان اسوسی قدیمیشان را رها کردند و به پرستش خدایان قدیمی فرزندان جنگل روی آوردند. این خدایان، همان خدایانی هستند که استارکها در سریال همچنان میپرستند و به همین دلیل است که هنگام دعا کردن نزد درخت ویردوود داخل قلعهیشان میروند.

این پیمان، نزدیک به ۴۰۰۰ سال صلح نسبی را فراهم کرد. این دوره از تاریخ وستروس بهعنوان دوران قهرمانان (Age of Heroes) شناخته میشود. بیشتر خاندانهای بزرگ ریشهی خود را به این دوره از تاریخ نسبت میدهند؛ مثلاً:
- بنیانگذار خاندان لنیستر، مردی به نام لن زیرک (Lann the Clever) است که گفته میشود با زرنگبازی قلعهی کسترلی راک (Casterly Rock) را از چنگ خاندان کسترلی درآورد
- بنیانگذار خاندان براتیون دوران گادزگریف (Durran Godsgrief)، نخستین پادشاه طوفان است که گفته میشود دختر الههی دریایی را دزدید تا همسر خود کند.
البته بیشتر این روایتها ترکیبی از افسانه و تاریخ هستند.
شب طولانی: نخستین فاجعهی بزرگ تاریخ وستروس
شب طولانی (The Long Night)، که طبق روایتها هشتهزار سال پیش از فتح اگان اتفاق افتاد، در طی زمستانی اتفاق افتاد که سالها به طول انجامید. در طی این زمستان، از شمال دور، موجوداتی به نام آدرها (The Others) – که در سریال «بازی تاجوتخت» با عنوان وایتواکرها (White Walkers) شناخته میشوند – از سرزمینهای همیشه زمستانی (The Lands of Always Winter) همراه با ارتشی از موجودات نامیرا وارد وستروس شدند. آنها سربازهای کشتهشده را تبدیل به موجوداتی زامبیمانند و خدمتگزار به نام وایتها (Wight) میکردند و بدین ترتیب، دائماً در حال گسترش ارتش خود بودند. شب طولانی، لقبی که بعداً به این دوره داده شد، دورهای از تاریخ وستروس بود که سرما و تاریکی همهجا سایه انداخته بود و به نظر میرسید جهان رو به مرگ باشد.

انسانها در کمال وحشت پی بردند که کشتن آدرها به روشهای معمول غیرممکن است. بنابراین آدرها به سمت جنوب پیشروی کردند و هم انسانها و هم فرزندان جنگل را قلعوقمع کردند.
دربارهی عاملی که باعث پایان یافتن شب طولانی شد، دو افسانهی مشهور تعریف شده است. مردم شمال از شخصی به نام «آخرین قهرمان» (Last Hero) یاد میکنند که از فرزندان جنگل کمک خواست و فهمید شیشهی اژدها (Dragonglass) میتواند آدرها را بکشد.
در اسوس، مردم افسانهای متفاوت دربارهی این جنگ دارند. آنها از قهرمانی به نام آزور آهای (Azor Ahai) صحبت میکنند که شمشیری آتشین به نام لایتبرینگر (Lightbringer) را از راه فرو کردن آن در سینهی همسر محبوبش ساخت؛ این فداکاری به این شمشیر قدرت خارقالعادهاش را بخشید.
مارتین هنوز مشخص نکرده که آیا این دو افسانه از قهرمانی یکسان صحبت میکنند یا صرفاً به دو سنت افسانهسرایی مجزا تعلق دارند. اما آنچه هردو افسانه روی آن توافقنظر دارند این است که تاریکی شکست خورد، آدرها عقبنشینی کردند و بازماندگان چیزی ساختند تا اطمینان حاصل کنند این اتفاق هیچگاه تکرار نخواهد شد.
برن معمار (Bran the Builder)، بنیانگذار افسانهای خاندان استارک که گفته میشود به ساخته شدن استورمز اند (Storm’s End)، قلعهی خاندان براتیون هم کمک کرد، سازهای به نام دیوار (The Wall) را ساخت: یک سد دفاعی بسیار بزرگ از جنس یخ که نزدیک به ۴۸۰ کیلومتر طول و ۲۱۰ متر ارتفاع دارد. گفته میشود غولها و فرزندان جنگل به برافراشتن دیوار کمک کردند و روی شالودهی آن یک سری طلسم باستانی اجرا شد تا مستحکمتر شود. گروه نظامی نگهبانان شب (The Night’s Watch) نیز بهعنوان نگهبانان و پاسبانان دیوار گماشته شدند. اعزام شدن به دیوار و عضویت در نگهبانان شب یکی از بزرگترین مجازاتها در وستروس و در بسیاری موارد جایگزینی برای اعدام است.
یکی دیگر از افسانههای مربوط به این دوره، پادشاه شب (The Night’s King) است. استادان سیتادل بر این باورند که پادشاه شب احتمالاً یک قصه است، ولی برخی بر این باورند که یکی از فرماندهان (Lord Commander) نگهبانان شب پشت این داستان بوده است. طبق روایتها، او سیزدهمین فرماندهی نگهبانان شب بود و عاشق زنی آن سوی دیوار شد که پوستی به سردی یخ و چشمهایی آبی همچون آدرها داشت. او این زن را به دژ شب (Nightfort) آورد، خود را پادشاه خواند و به مدت سیزده سال در قلمروی خود پادشاهی کرد و جنایتهایی انجام داد که راویان هیچگاه بهطور کامل توصیفشان نکردند. در نهایت، یکی از پادشاهان استارک که با پادشاه آنسوی دیوار (King Beyond the Wall) اتحاد برقرار کرده بود، او را شکست داد و نام او از اسناد تاریخی پاک شد. برای همین است که کسی نمیداند او کیست و فقط از سرانجامش خبر دارد.
ظهور اَندالها: موج دوم مهاجرت به وستروس
طبق روایتها، ششهزار سال پیش از فتح اگان، گروه جدیدی از مهاجران از اسوس وارد وستروس شدند: اندالها (Andals)، مردمی از ناحیهای به نام اندالوس که به اسلحههای فلزی مجهز بودند و با خود مذهب جدیدی به نام مذهب هفت (Faith of the Seven) را آوردند. خدای آنها هفت جنبهی مختلف داشت: ۱. پدر ۲. مادر ۳. جنگجو ۴. آهنگر ۵. باکره ۶. عجوزه ۷. غریبه. اندالها بر این باور بودند که ماموریتی الهی به آنها واگذار شده تا این مذهب را به وستروس بیاورند و آنها این کار را به کمک شمشیرهای پولادینشان با موفقیت انجام دادند.

اندالها از لحاظ نظامی به نخستین انسانها که هنوز اسلحههای برنزی داشتند، برتری داشتند، ولی فتح وستروس از طرف اندالها صرفاً بهخاطر تکنولوژی برترشان نبود. سلطه یافتن اندالها بر نخستین انسانها ترکیبی از جنگآوری، نقشههای سیاسی، ازدواج و تغییر بافت مذهبی وستروس بود؛ مذهب هفت از راه متقاعدسازی یا زور گسترش پیدا کرد. در این دوره، فرزندان جنگل که سر جنگ با نخستین انسانها ضربهی سهمگینی بهشان وارد شده بود، در جنوب گردن، تقریباً تا مرز انقراض پیش رفتند. هرجا که اندالها در آنجا قدم گذاشتند، درختان ویردوود از آن ناحیه زدوده میشدند. در دوران معاصر وستروس، در جنوب گردن درختان ویردوود را بهندرت میتوان پیدا کرد.
تنها جایی که اندالها نتوانستند تسخیر کنند شمال بود. دژ موتکیلین (Moat Cailin) روی تنها مسیر قابلتردد در مردابهای گردن واقع شده بود و هر بار که اندالها سعی کردند شمال را تسخیر کنند، پادشاهان شمال موفق شدند به کمک این دژ جلوی پیشرویشان را بگیرند. برای همین است که پس از گذشت هزاران سال، مردم شمال هنوز خدایان قدیمی را میپرستند، هنوز در زیارتگاههای داخل قلعههایشان (اصطلاحاً Godswood) درخت ویردوود دارند و شیوهی دعا کردن جان اسنو هیچ شباهتی به سرسی لنیستر ندارد. مذهب هفت نتوانست به شمال نفوذ کند.
اندالها الفبا و سنت ادبی خاص خود را به وستروس آوردند؛ تا پیش از ورود آنها، نخستین انسانها با استفاده از رونهایی (Rune) که روی سنگ حکاکی میشدند مینوشتند، ولی الفبای آنها، در حد الفبای بهکار رفته برای کتاب و طومار نوشتن پیشرفته نبود. این مسئله اهمیت زیادی دارد، چون تاریخی که از نخستین انسانها، فرزندان جنگل و شب طولانی به دست ما رسیده، همه پس از حملهی اندالها به وستروس تدوین شدهاند و از فیلتر دیدگاه و زاویهی دید اندالها و تفسیر استادان رد شدهاند. بهخاطر همین است که تاریخ کهن وستروس ترکیبی از افسانه و تاریخ باقی مانده است.
روینار و متحدسازی دورن
حدود هزار سال پیش از فتح اگان، یک موج مهاجرتی متفاوت جنوب وستروس را دستخوش تغییر کرد. در قارهی اسوس، تمدنی بزرگ در کنار رود روین (Rhoyne) توسعه پیدا کرده بود و مردمی که این تمدن را شکل داده بودند روینار (Rhoynar) نام داشتند که به مهارتشان در استفاده از آب برای پرورش تمدنشان و ملکههای جنگجویشان معروف بودند. ایالتشهرهای آنها ثروتمند و عمدتاً صلحآمیز بود تا اینکه ملک مطلق والریایی (Valyrian Freehold) (که جلوتر به آن میپردازیم) سراغ آنها آمد.
جنگ روینارها با والریاییها از چند کارزار مختلف تشکیل شده بود که در آنها روینارها چند بار به پیروزی دست پیدا کردند، تا اینکه شکستی فاجعهبار به آنها تحمیل شد. اربابان اژدهاسوار والریا (Valyria) با سیصد اژدها سراغ ارتش گارین بزرگ (Garin the Great) آمدند و آن را نابود کردند.

نایمریا (Nymeria)، یک ملکهی جنگجو که گفته میشود ناوگانی متشکل از دههزار کشتی را فرماندهی میکرد (هرچند این رقم به احتمال زیاد مبالغه است)، تبعید شدن را به تسلیم شدن ترجیح داد. او روینارهای بازمانده را همراه با خود از دریای باریک (Narrow Sea) رد کرد و به ساحل دورن (Dorne) رساند. در آنجا، او با یکی از اربابان محلی به نام مورس مارتل (Mors Martell) متحد شد و با او ازدواج کرد. آنها در کنار هم جنگ نایمریا (Nymeria’s War) را آغاز کردند. در جریان این جنگ و در طی سالها، آنها قلمروهای پادشاهی کوچک و کماهمیت دورن را فتح کردند. مورس در جریان این نبردها کشته شد، ولی نایمریا کار را تمام کرد. خاندان مارتل (یعنی نوادگان نایمیریا و مورس مارتل) به سلسلهی حکمران اصلی دورن تبدیل شدند.
برای همین است که دورن با بقیهی نواحی وستروس فرق دارد. قانون دورن برای زنان نیز حق و حقوق قائل است و به آنها اجازه میدهد وارث مقام و ثروت والدین خود باشند؛ سنتی که به روینارها تعلق داشت. حاکمین آنها از لقب پرنس و پرنسس استفاده میکنند، نه لرد و لیدی. بهخاطر همین است که در «بازی تاجوتخت»، اوبرین مارتل، شخصیت محبوب دورنی به خاص بودن دورن مینازد.
ملک مطلق والریا: بزرگترین قدرت دنیا (حداقل برای مدتی)
در حالیکه وستروس درگیر حمله از جانب نیروهای مختلف بود، قارهی اسوس، برای مدتی قابلتوجه تحت حاکمیت بزرگترین قدرتی بود که جهان شناختهشده به خود دیده بود.
والریاییها در ابتدا چوپانهایی در شبهجزیرهای آتشفشانی در جنوبیترین قسمت اسوس بودند. سپس، طبق آنچه در تاریخ خودشان آمده بود، آنها در حلقهی عظیمالجثهای از آتشفشانها به نام چهارده شعله (Fourteen Flames)، اژدهایان را پیدا کردند و یاد گرفتند چطور آنها را رام کنند.

با اضافه شدن اژدهایان به معادله، همهچیز تغییر کرد.
والریاییها به کمک جادو و اژدهایان به قلمروگشایی روی آوردند و در طی پنج جنگ، امپراتوری گیسکاری (Ghiscari)، یکی از رقبای سابقشان را به زانو درآوردند. اربابان اژدهاسوار والریا – که از چهل خاندان اشرافزاده تشکیل میشدند – هرکدام صاحب اژدهایان منحصر به خود بودند و به جای اینکه بین خود پادشاهی داشته باشند، بر پایهی یک نظام جمهوری که همهیشان در آن مشارکت داشتند حکمرانی میکردند. آهنگران آنها از راه تکنیکی که گویا ترکیبی از فلزکاری و جادو بود، فلز والریایی (Valyrian Steel) تولید کردند، فلزی بسیار سبک، محکم، تیز و مقاوم. روش آنها برای خلق فلز والریایی بهطور دقیق معلوم نبود و بهمرور زمان دانش آن، همراه با خود والریا از بین رفت. بنابراین هر شمشیری که از فلز والریایی ساخته شده باشد و در گذر زمان باقی مانده باشد، نقش عتیقهای بسیار باارزش را دارد که کسی نمیتواند مثل و مانندش را بسازد.

ملک مطلق والریا در دوران اوج قدرت خود، کنترل بیشتر نواحی غرب اسوس را در اختیار داشت. جادههایی که آنها ساختند، پس از هزاران سال هنوز استفاده میشوند. زبانی که در ملک مطلق والریا صحبت میشد، والریایی والا (High Valyrian) بود. پس از نابودی والریا، گویشهای مختلف والریایی که در مناطق تحت کنترل سابق صحبت میشد، در شهرهای آزاد (Free Cities) به زبانهای خواهر اشتقاق پیدا کردند. برای همین است که در «بازی تاجوتخت»، دنریس (Daenerys) و قشر تحصیلکرده و نخبهی اسوس همچنان میتوانند به زبان والریایی والا با هم گفتگو کنند. دنریس بهخاطر تارگرین بودن خود این زبان را بلد است، ولی بقایای تمدن والریا در اسوس نیز همچنان این زبان را بلدند.
اما نابودی والریا که از آن حرف میزنیم، قضیهاش چیست؟
نابودی والریا: پایان یک دوران
حدود یک قرن پیش از فتح اگان، در عرض یک روز، شبهجزیرهی والریا نابود شد، حادثهای که با عنوان Doom of Valyria یا Doom شناخته میشود. چهارده شعله (همان کوههای آتشفشانی) فوران کردند و زمین لرزید و تا صدها کیلومتر تمام تپهها از وسط نصف شدند. آتش آسمان را فرا گرفت و دریا نیز ویرانههای والریا را در بر گرفت. این ناحیه اکنون دریای دودگرفته (Smoking Sea) نام دارد و یک ناحیهی آبگرفتهی متروکه است که هیچ ملوانی جرئت ندارد از روی آن عبور کند. والریا، باشکوهترین شهر دنیا، نابود شد.

از بین خاندانهای اژدهاسوار والریا، یکی از معدود خاندانهایی که زنده ماند، تارگرین (Targaryen) بود. بیشتر اژدهایان در این جریان کشته شدند. بخش زیادی از دانش والریایی (طلسمهای جادویی، تاریخ، صنعتگری، رازها و فنونی که طی پانصد سال جمعآوری شده بودند) از بین رفتند، هرچند بقایایی از آنها در شهرهای آزاد و نزد مردمی که نوادگان والریاییها بودند و در اسوس پراکنده شده بودند، باقی ماند.
کسی دقیقاً نمیداند چرا این اتفاق افتاد. برخی میگویند رقابت بیشازحد بین خاندانهای بزرگ والریا باعث شد ثبات ساز و کار جادویی که چهارده شعله را تحت کنترل نگه داشته بود، از بین برود. برخی تقصیر را گردن «مردان بیچهره» (Faceless Men) میاندازند: گروهی از قاتلین حرفهای در براووس (Braavos) که گفته میشود جادوگرانی را که از جادوی آتش برای کنترل کردن کوههای آتشفشان استفاده میکردند، کشتند. این داستان عمداً در هالهای از ابهام قرار دارد.
دوازده سال پیش از وقوع نابودی، یک دختر جوان تارگرین به نام دنیس (Daenys) در رویاهایش نابودی والریا را دیده بود. پدرش، ارباب اِنار تارگرین (Aenar)، رویای او را باور کرد. او خانواده، ملازمان و داراییهای مهماش – منجمله پنج اژدها – را جمعآوری و به دراگوناستون (Dragonstone) مهاجرت کرد. دراگوناستون یک دژ ساختهشده روی یک جزیره در نزدیکی ساحل وستروس بود. وقتی اِنار چنین تصمیمی گرفت، بقیهی اربابان اژدهاسوار او را احمق و بزدل خطاب کردند. اما دوازده سال بعد، نابودی والریا ثابت کرد حق با دنیس بود. او با لقب دنیس رویابین (Daenys the Dreamer) شناخته میشود.
پس از فروپاشی سلطهی والریاییها، بسیاری از شهرهای آزاد – که برخی از آنها بهعنوان مستعمرههای والریایی تاسیس شده بودند – به قدرتهایی مستقل تبدیل شدند و نواحیای که سابقاً تحت کنترل والریا قرار داشتند، به ایالتهایی رقیب تجزیه شدند.
از قرن بعدی با لقب قرن خون (Century of Blood) یاد میشود، چون این قدرتها برای سلطه یافتن بر یکدیگر درگیر مبارزه شدند. در کل این جریانها، تارگرینها همراه با اژدهایانشان در دراگوناستون باقی ماندند و در انزوا و در حالیکه بقیه را زیر نظر داشتند، قدرت خود را افزایش دادند.
فتح اگان: اتفاقی که مسیر تاریخ وستروس را عوض کرد
صد سال پس از نابودی والریا، اگان تارگرین – نخستین پادشاه از این نام (First of His name) که بعدها به اگان فاتح (Aegon the Conqueror) معروف شد – تصمیم گرفت وستروس را تصاحب کند.

چرا؟ انگیزهی او برای این کار در هالهای از ابهام قرار دارد. او میزی نقاشیشده داشت که نقشهی وستروس روی آن حکاکی شده بود و روی این نقشه هیچ مرزی دیده نمیشد. این یعنی او از ابتدا سودای سلطهی کامل بر این قاره را در سر داشت. در سریال «خاندان اژدها»، بنا بر توصیهی خود مارتین، این حقیقت تثبیت میشود که اگان هم مثل بسیاری از تارگرینها اهل رویابینی و دریافت وحی بود و این وحیها الهامبخش فتوحاتش شدند. در سریال به این مسئله اشاره میشود که بین تارگرینها، یک پیشگویی دربارهی زمستانی پیشرو رواج دارد که فقط یک وستروس یکپارچه تحت حکومت پادشاهی قدرتمند میتواند جلوی آن بایستد. باید ببینیم در دو رمان باقیمانده از «نغمهی یخ و آتش» این خط داستانی به کجا ختم میشود.
اگان با دو خواهر-همسرش، یعنی ویسِنیا (Visenya) و رِینیس (Rhaenys) در ساحل شرقی وستروس فرود آمد: با ۱۶۰۰ جنگجو و سه اژدهای کاملاً بالغ: بالریون، وحشت سیاه (Balerion the Black Dread) که متعلق به خودش بود، ویگار (Vhagar) که متعلق به ویسنیا بود و مراکسیس (Meraxes) که متعلق به رینیس بود. بالریون بزرگترین اژدهایی بود که دنیا به خود دیده بود.
آنچه در ادامه اتفاق افتاد، یک جنگ کاملاً یکطرفه بود. هرن هور (Harren Hoare)، پادشاه جزایر آهن (Iron Islands) و ریورلندز (Riverlands)، بهتازگی ساخت هَرِنهال (Harrenhal)، بزرگترین قلعهی ساختهشده در تاریخ را به پایان رسانده بود، قلعهای که ساخت آن چند دهه طول کشیده بود. اگان سوار بر بالریون به سراغ قلعه رفت و آنجا را سوزاند. همچنان که برجهای قلعه در حال ذوب شدن بودند، هرن و همهی پسرانش داخل دیوارهای آن سوختند. آتش اژدها میتواند سنگ را ذوب کند و آن را به حالتی ناقص و سیاه دربیاورد که در سریال «بازی تاجوتخت» در صحنههای مربوط به هرنهال شاهد اثرش بودیم.
سرنوشتسازترین درگیری، زمین آتش (Field of Fire) بود. در طی این درگیری، ارتش متحدشدهی ریچ (Reach) و وسترلندز (Westerlands) – که روی هم ۵۵۰۰۰ نفر میشدند و جزو بزرگترین ارتشهای تاریخ وستروس بود – در برابر نیروهای اگان قرار گرفتند. بیش از چهار هزار نفر سوختند و دهها هزار نفر زخمی شدند. پادشاه ریچ با تمام پسرانش کشته شد. هارلان تایرِل (Harlan Tyrell)، مباشر هایگاردن (Highgarden) آنجا را به اگان تسلیم کرد و بهعنوان پاداش، مقام اربابی ریچ به او اعطا شد. برای همین است که برخی به تایرلها به چشم «مباشرهای تازهبهدورانرسیده» نگاه میکنند و بین آنها و خاندان فلورِنت رقابت وجود دارد.
تورهِن استارک (Torrhen Stark)، پادشاه شمال، با سیهزار نیرو به سمت جنوب لشکرکشی و در رود ترایدنت (Trident) توقف کرد. او یک نگاه به اژدهایان اگان انداخت و همانجا انتخابی انجام داد: او در برابر اگان زانو زد. در تاریخچهی خاندان استارک او با لقب پادشاهی که زانو زد (The King Who Knelt) شناخته میشود، هرچند که این تصمیم احتمالاً جان هزاران شمالی را نجات داد.
ویل (The Vale) تسلیم شد. تنها ناحیهای که توانست در مقابل اگان ایستادگی کند دورن بود. آنها از راه جنگ چریکی و به دام انداختن ملکه رینیس و اژدهایش و کشتن آنها، موفق شدند اگان را عقب برانند. دورن تازه ۱۸۷ سال بعد از فتح اگان به هفت پادشاهی پیوست، تازه آن هم بهشکلی صلحآمیز و از راه ازدواج، نه به زور.
مراسم تاجگذاری اگان در سپت ستارهای (Starry Sept) در اولدتاون (Oldtown) برگزار شد. او در محل فرود خود دژ اگانفورت (Aegonfort) را تاسیس کرد که بهمرور بارانداز پادشاه (King’s Landing) دور آن شکل گرفت. اگان آنجا را بهعنوان پایتخت خود برگزید و مدتی بعد سریر آهنین را از شمشیر دشمنان شکستخوردهاش که آتش بالریون ذوبشان کرده بود ساخت. سریر آهنین عمداً صندلی ناراحتی است، چون طبق روایتها اگان بر این باور بود که هیچ پادشاهی نباید در جایگاه خود احساس راحتی کند.
رقص اژدهایان: خون و آتش در خانواده
حدوداً ۱۳۰ سال پس از فتح اگان، چیزی نمانده بود خاندان تارگرین خودش را از درون نابود کند.
(در ادامهی این قسمت خطر لو رفتن فصل ۱ تا ۳ سریال «خاندان اژدها» وجود دارد)

پادشاه ویسریس اول از همسر اول خود فقط یک بچه داشت که به بزرگسالی رسید: دختری به نام رِنیرا (Rhaenyra). ویسریس او را بهعنوان جایگزین خود برگزید. این حرکت او بسیار بیسابقه و خارج از عادت بود، چون در فرهنگ وستروس مقام پدر به پسرش میرسید. او اربابانش را مجبور کرد به رنیرا سوگند وفاداری یاد کنند. سپس او دوباره ازدواج کرد؛ با اَلیسِنت هایتاور (Alicent Hightower)، دختر دست راستش که برای او چند پسر به دنیا آورد. حتی پیش از اینکه ویسریس بمیرد، دربار او به دو دسته تقسیم شدند: کسانی که به رنیرا وفادار بودند (و بهخاطر لباس رسمی و سیاهرنگ رنیرا به «سیاهها» معروف شده بودند) و کسانی که باور داشتند فرزند پسر به دختر ارجحیت دارد (آنها به «سبزها» معروف شدند و به الیسنت و بزرگترین فرزند پسرش اگان وفادار بودند).
وقتی ویسریس در سال ۱۲۹ پس از فتح اگان درگذشت، سبزها سریع دستبهکار شدند. آنها بهمدت چند روز خبر مرگ پادشاه را مخفی نگه داشتند تا مراسم تاجگذاری اگان را آمادهسازی کنند، طوریکه رنیرا (که در دراگوناستون بود) نتواند بهموقع واکنش نشان دهد. وقتی او این خبر را شنید، او هم برای خودش مراسم تاجگذاری برگزار کرد. حالا قلمرو دو پادشاه داشت.
آنچه در ادامه اتفاق افتاد، تنها جنگ داخلی در تاریخ سلطنت خاندان تارگرین بر وستروس بود که در آن هردو جناح به اژدها مجهز بودند. تعداد تلفات این درگیری بسیار زیاد بود، ولی بزرگترین و مهمترین تلفات آن، کاهش تعداد اژدهایان تحت اختیار تارگرینها بود، چون بههرحال اژدها با اژدها جنگید.
ایموند تارگرین، سوار بر ویگار، لوسِریس (Lucerys)، فرزند رنیرا را در استورمز اند کشت. گروهی از شورشیان خشمگین به سیاهچال اژدهایان (Dragonpit) در بارانداز پادشاه هجوم بردند و اژدهایان داخل آن را کشتند. نبرد بین دو جناح سالها روی زمین و دریا ادامه پیدا کرد و به جنگی فرسایشی تبدیل شد.

با توجه به اینکه دربارهی رقص اژدهایان سریال «خاندان اژدهایان» تولید شده، نتیجهی آن را در اینجا لو نمیدهیم، ولی لازم به گفتن است که وقتی جنگ به پایان رسید، تقریباً همهی اژدهایان تحتاختیار تارگرینها کشته شدند. این مسئله مهم است، چون زمینهساز اتفاق بزرگ بعدی در تاریخ وستروس است: شورش رابرت؛ اتفاقی که شاید اگر تارگرینها هنوز اژدها داشتند، نمیافتاد.
اگر میخواهید وقایع جنگ داخلی تارگرینها را از زبان خود مارتین بشنوید، کتاب Fire and Blood را از فیکابوک تهیه کنید.
شورش رابرت: یا بازی تاجوتخت چگونه به وجود آمد
داستان پیچیدهی «بازی تاجوتخت» و «نغمهی یخ و آتش» و اتفاقات ریز و درشت از جنگی آغاز میشود که هفده سال پیش از شروع داستان اتفاق افتاد.

پادشاه اریس دوم (Aerys II) از خاندان تارگرین – ملقب به پادشاه دیوانه – در ابتدا سلطنت خود را با نشان دادن پتانسیلی قابلقبول شروع کرد، اما به مرور به رسم تارگرینها که ظاهراً از جنون موروثی رنج میبردند، درگیر دیوانگی و پارانویا شد. مرگ فرزندانش و گروگان گرفته شدنش طی رویدادی به نام سرکشی داسکِندیل (Defiance of Duskendale)، وضعیت روانی او را بدتر کرد. او شیفتهی آتش شد و دستور میداد مردم را بهخاطر خطاهای کوچک آتش بزنند. همچنین او به بادیگارد شخصیاش جیمی لنیستر (Jaime Lannister) – فرزند دست راستش تایوین لنیستر – مقام فرماندهی محافظان پادشاه (Kingsguard) را بخشید. شاید در نگاه اول این کار لطف به نظر برسد، ولی در واقع او این کار را برای عصبانی کردن تایوین، پدرش، انجام داده بود، چون اعضای محافظان پادشاه حق نداشتند ازدواج کنند و وارث داشته باشند. برای همین تایوین از ادامه یافتن تبارش از طرف پسر بزرگش محروم شده بود. تایوین از شدت عصبانیت از مقام خود استعفا داد و به کسترلی راک برگشت.
در تورنمنتی بزرگ در هَرِنهال، ریگار تارگرین (Rhaegar Targaryen)، فرزند پادشاه ایریس، پیروز میدان شد و لیانا استارک (Lyanna Stark) – که وعدهی ازدواج با او به رابرت براتیون داده شده بود – را بهعنوان ملکهی عشق و زیبایی جدید انتخاب کرد. این حرکت او توهینی هم به الیا مارتل (Elia Martell)، همسر اول ریگار، و رابرت برداشت شد و باعث ایجاد این شایعه شد که ریگار به لیانا نظر دارد.
(در پاراگرافهای بعدی خطر لو رفتن داستان بازی تاجوتخت وجود دارد)
روایتی که مردم وستروس به آن باور دارند این است که ریگار لیانا را گروگان گرفت و به او تجاوز کرد. در سریال «بازی تاجوتخت»، طبق آنچه به بِرَن وحی میشود، ریگار و لیانا واقعاً عاشق هم شده بودند و ازدواج ریگار با الیا لغو شده و ریگار با لیانا در خفا با هم ازدواج کرده بودند. در برج شادی (Tower of Joy) لیانا پسری از ریگار به دنیا آورد و هنگام وضع حمل درگذشت. پسر آنها بعداً با نام جان اسنو شناخته شد. او در خاندان استارک بهعنوان حرامزادهی ادارد استارک بزرگ شد تا هویت واقعیاش مخفی بماند و کشته نشود، چون اگر قرار به ادامه یافتن تبار تارگرینها باشد، میتواند وارث اصلی تاجوتخت باشد. در کتابها سرنخهای قوی پیرامون درست بودن این نظریه وجود دارد، ولی شرایط دقیق ازدواج ریگار و لیانا و لغو ازدواج او با الیا هنوز توضیح داده نشده است.
در هر حال، مردم وستروس از این مسائل خبری نداشتند. وقتی لیانا در کنار ریگار ناپدید شد، برندون استارک، برادر بزرگتر او، به بارانداز پادشاه رفت و از ریگار خواست تا خودش را نشان دهد و دلیل این اتفاق را توضیح دهد. ایریس برندون را بهخاطر تهدید کردن وارث تاجوتخت بازداشت کرد. سپس او ریکارد استارک، ارباب وینترفل و پدر برندون را احضار کرد. ریکارد به بارانداز پادشاه رفت. ایریس یک محاکمهی بهشدت غیرمنصفانه و هجوآمیز را به راه انداخت و در طی آن، ریکارد را زندهزنده سوزاند و برندون هم در حالیکه سعی میکرد خودش را آزاد کند و به شمشیرش برساند، خفه شد.
سپس ایریس پیامی به جان ارین (Jon Arryn) فرستاد و به او گفت که باید سر قطعشدهی ادارد استارک و رابرت براتیون را برایش بفرستد، چون هردو را بهعنوان مباشر خود برگزیده بود. جان ارین این درخواست را نپذیرفت و بهخاطر یک سری ازدواج استراتژیک اتحادی مهم شکل گرفت: جان ارین با لایسا تالی (Lysa Tully) ازدواج کرد، رابرت براتیون هم قرار بود با لیانا استارک ازدواج کند و ادارد استارک با کتلین تالی (Catelyn) تالی ازدواج کرد.
نبرد ترایدنت (Battle of the Trident) یکی از سرنوشتسازترین نبردهای جنگ بود. در طی آن رابرت در نبردی تنبهتن در گذرگاه یاقوتی (The Ruby Ford) در رود ترایدنت ریگار را با چکش چنگی خود کشت. دلیل اینکه نام گذرگاه یاقوتی برای این گذرگاه برگزیده شده این است که یاقوتهایی که داخل زرهی ریگار بودند، هنگام افتادن او روی زمین به داخل رود افتادند.
ایریس که خبر مرگ ریگار را شنید، در صدد این برآمد تا نقشهی نابود کردن بارانداز پادشاه با آتش وحشی (Wildfire) را عملی کند. او در امتداد بارانداز پادشاه بستههایی حاوی آتش وحشی پراکنده کرده بود و تعداد آنها برای سوزاندن کل شهر کافی بود. او به جیمی لنیستر دستور داد تا پدر خود را، که با نیروهای لنیستر در حال لشکرکشی به سمت آنجا بود، در صورت ورود به شهر بکشد. ولی جیمی، وقتی که شنید ایریس قصد سوزاندن کل شهر را دارد، با شمشیرش پادشاهی را که قرار بود از او محافظت کند کشت، کاری که باعث شد لقب تحقیرآمیز «پادشاهکش» (Kingslayer) به او اعطا شود.
پس از مرگ ایریس، سلطهی تارگرینها روی وستروس پس از تقریباً ۳۰۰ سال پایان یافت. رابرت براتیون بهعنوان پادشاه جدید هفت قلمروی پادشاهی تاجگذاری شد (هرچند اسم «هفت پادشاهی» غلطانداز است، چون مثلاً هنگام تاجگذاری رابرت دورن بخشی از قلمروی او نبود)، لیانا در برج شادی مرد و پیش از مرگ رازی در گوش ادارد استارک زمزمه کرد که ادارد آن را تا آخر عمر در دلش نگه داشت. ویسریس و دنریس (که تازه به دنیا آمده بود)، فرزندان ایریس، به همراهی تعدادی از افراد وفادار به تارگرینها از دریای باریک عبور کردند و راهی تبعیدی اجتنابناپذیر از وستروس شدند. و حال، پس از این همه اتفاق، تازه داستان اصلی «نغمهی یخ و آتش» آغاز میشود...
اگر میخواهید داستان «نغمهی یخ و آتش» را بخوانید، نسخهی اصلی و بدون سانسور در فروشگاه فیکابوک موجود است.



